۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

داستان - روزهای بدون تو

روزهای بدون تو
رضا اکوانیان


خانه پر است از آدم‌هایی که سرگرم کاری هستند، یکی بر صندلی کلاه به سر، دیگری پالتوی سیاه بلند بر تن دارد و بعضی ایستاده با نقابی بر صورت و چند نفری در رفت‌وآمد هستند. در گوشه‌ی انتهایی سایه­ی دو نفر که در تاریکی نشسته صورتشان پیدا نیست دیده می­شود، سایه­ها بی‌آنکه پلک بزنند مدام زیرچشمی به هم نگاه می‌کنند. مردی پشت میز نشسته چیزی می‌نویسد. گاهی خودکار را لای دندان‌هایش می‌برد با وسواس می­جود و چند لحظه یک­بار با گوشه‌ی پایین پیراهنش آن را خشک می‌کند. این رفتار را عمویم هم داشت ولی با دستمالی که از سفر با خود آورده بود خودکارش را خشک می‌کرد. لحظه‌ای با خودم گفتم شاید عمو باشد، خوب فکر کردم بعد گفتم نه اصلاً او که قیافه‌اش به این حرف‌ها نمی‌خورد، تازه من که چند سالی می­شود ندیدمش. دیده بودم بعضی آدم‌ها زود رنگ عوض می‌کنند تغییر می­کنند روی دیگرشان که رو می­شود جای خاطره‌های خوبی که از خود گذاشته­اند در ذهن دیگران علامت بی‌ریختی شبیه تعجب نفرت­انگیز می­کارند.

پیرزنی سیاه پوشیده بر تن بر صندلی چرخ‌دار نشسته گریه می‌کند، یاد کسی افتاده شاید زمانی دور دوستش داشته برای نبودنش اشک می­ریزد، مینایش خیس شده خواستم برایش دستمال ببرم، گفتم احمقانه است، نمی‌شناختمش، آشنا می‌زد. چند قدم جلو رفتم، دختربچه‌ای پشت سرش نشسته به کفش‌های نو و تمیزش نگاه می‌کند برمی­گردد می­گوید مامان­بزرگ پس بابا و مامان کجا هستند و کی می­آیند. چند نفر برمی­گردند دختر را نگاه می­کنند پسر جوان قدبلند با کفش و شلواری شبیه نظامی‌ها و کلاه سیاهی بر سر بین ما رد می­شود، نشد خوب ببینمش. صورتش مقابل چشم­هایم در سیاهی رفت و لحظه­ای بعد گم شد و باز چند دقیقه بعد پیدایش می­شد زیرچشمی نگاه می‌انداخت به مردی که پشت میز نشسته؛ نگاهم را سمت دختر چرخاندم، مرد خودکار را از دهانش بیرون کشید چیزی نوشت و مادربزرگ دختر را صدا زد بروند داخل، طوری که پسر متوجه نشود زیرچشمی مدام به مویش به صورتش نگاه می­کردم، آشنا می‌آمد، زیر لب چیزی می­گفت، نتوانستم از حرف‌هایش چیزی بفهمم. سرش را بلند کرد کلاه از سر برداشت، گفتم پیش‌تر جایی او را دیده‌ام یادم نمی‌آید. کی و کجا نمی­دانستم فقط آشنا می­آید، جعبه‌ای از جیبش بیرون می‌آورد می‌رود کنار بخاری می‌ایستد سیگاری روشن می‌کند، خاکش را به‌آرامی بر هیزم‌ها می‌تکاند. پارس سگی از بیرون شنیده می‌شود، دختر به هیچ‌کس توجهی ندارد، با دست کفش‌هایش را نوازش می‌کند خاک نشسته بر کف­شان را کنار می‌زند و کلماتی را با خود زمزمه می­کند.
باد می‌آید، می‌روم کنار پنجره می‌ایستم، نفسی عمیق می‌کشم، صدای آب شدن برف از چکه‌های منظم پشت پنجره شنیده می­شود، در سینه احساس درد می‌کنم. پسر جوان دستش را جلوی دهانش می‌گیرد خمیازه می‌کشد، به‌آرامی سرم را می‌چرخانم سمت چندنفری که روی صندلی‌ها نشسته‌اند؛ یک نخ سیگار پنجاه‌وهفت که پاکت خالی مچاله شده­اش را بر میز گذاشته­اند آتش کرده­اند دست‌به‌دست می­کنند، هر کس پکی می‌زند دست دیگری می‌دهد بعد یکی چیزی می­گوید با هم می‌خندند. درست است فقط یک نخ سیگار دارند ولی بیشتر از دیگران و حتی آن­ها که سیگار ندارند شاد و خوشحال هستند. حتی از من که در جیب پیراهنم یک پاکت بهمن کوچک دارم بیشتر خوشی می­کنند و به نظر راضی هستند. مرد خودکارش را لای موهایش فرو می‌کند، فکر می‌کنم او و پیرزن را جایی با هم دیده‌ام، همین چند سال پیش بود از شهر پدری‌ام بیرون آمدم اما هیچ‌کس را از آنجا درست به خاطر ندارم، نور کوچکی از شکاف لای در داخل می‌شود، پیرزن سرش را بلند می‌کند، بعضی‌ها سرشان به کار خودشان است، انگار به هم چیزی می‌گویند، نمی‌دانم چه فکری در سر دارند و کی قرار است تمام شود، سمت دیگر خانه تاریک‌تر شده تنها طرف ما هر لحظه نور بیشتری از شکاف در وارد می‌شود. صدای خنده‌ی آن‌ها که بر صندلی‌ نشسته‌اند بلندتر می‌شود، مرد خودکار را به میز می‌زند با چشمانی خشمگین به آن‌ها نگاه می‌کند، ترس برم داشته از سرما به خود می‌لرزم. می‌روم کنار پسر جوان می‌ایستم، دست‌هایم را بالای آتش شومینه می‌گیرم. پیرزن مَینایش را جمع می‌کند محکم می‌فشارد، اشک از مَینا چکه می‌کند می‌پاشد به کفش‌های دختر و دختر بلندبلند می­خندد. باد هوای سرد را از لای در و دودکش بخاری درون خانه می‌راند. سفیدی برف را می‌شود از پنجره دید. می‌شود دید که خیابان را پرکرده و مردم میان مه گم شده‌اند.
مرد نقابی به صورتم زده از پشت سر خودکار و چند برگ کاغذ دستم می‌دهد، رزومه را در چند سطر نوشتم، کم‌کم صفحه اول پر شد، هر چه می‌دانستم و نمی‌دانستم را نوشته بودم، فکرش را هم نمی‌کردم بعد از این همه سال دوباره اینجا ببینمش، از سرما به خود می‌لرزم؛ اولین بار سر کوچه روبروی کاروانسرا دیدمش. بعد از کلی سلام و احوال­پرسی و ماس­ماسک بازی شماره­اش را داد زنگ بزنم که دیروقت بود و با حواس­پرتی ناشی از بی­خوابی شماره­اش توی کوچه از دستم افتاد گم شد. در دستشویی کارم که تمام می‌شود چشمم می‌خورد به بسته‌های خالی قرص‌های خواب‌آور که سطل زباله کوچک توالت را پر کرده‌اند. ما چند نفر بودیم؟ نمی‌دانستم، حسابی گیج شده‌ام. سرم سنگین شده چشم­هایم پف کرده خوابم می­آید. دفعه آخر یک­راست داخل خانه آمده بود اما تنها نبود و این دفعه بیست سی نفر می­شدند.
یادم می‌آید چند پارچه سفید را از اتاق کناری من می‌کشیدند بیرون ببرند. دست‌هایم نزدیک سقف بود و میخ کوچکی پایم را قلقلک می‌داد، با خود می‌گفتم فقط دو صفحه مانده شاید کاغذ تمام کنند این­ها را هم بنویسم پرکنم تمام شود بروم بخوابم. حرف که می‌زد صدایش آشنا بود ولی مطمئن نبودم، کاری هم نمی‌شد کرد فقط از دور می‌توانستم به درختان پشت پنجره نگاه کنم. زوزه‌ی گرگی از خانه‌ی همسایه شنیده می‌شد. به دیوار روبرو نگاه کردم پر از گل‌های سرخ و بنفش بود، یادم می‌آید صبح زود بود. صبح شبی که با همسرم بازی می‌کردیم و فردایش آن‌ها هم آمدند نشانه­های بازی­مان را دیدند گفتند یا ما بازی یا هم همه‌چیز تعطیل. اول من چشم گذاشتم آن‌ها می‌گشتند بعد دوباره نوبت من شد چشم بگذارم پیدایم کنند! آشغال­ها را هم نگاه کردند همه‌چیز قایم‌­موشک را رعایت کرده باشند. بعد لیست امتیازها را مرحله‌به‌مرحله روی برگه­ای سفید نوشتند برای یادگاری که داشته باشند از من امضا و انگشت گرفتند آشغال­ها که در خانه بودند را هم برایمان بردند بیرون و با برتا میان خاطرات خوب من و همسرم قدم زدند و ما هم با دیدنش از خوشی زیاد اشک در چشم­هایمان حلقه زده بود و همسرم ماند و ما رفتیم. وقتی برای مسافرت سوار ماشین می­شدیم گفتند راحت دراز بکشم سرم را بگذارم پایین خودشان رانندگی می­کنند راحت باشم تا برسیم. چند دقیقه اول که رسیدیم گل­های زیادی با رنگ­های شاد که تا آن روز فقط در مدرسه یا اداره­ها دیده بودم در گلدان گذاشتند و زیر چشمم وقتی آن­ها را بو کردم بنفشه‌ها گل داده بودند. چند ساعت که گذشت وقتی از شادی زیاد هوش از سرم پریده بود و می­دانستند چقدر آب­خنک دوست دارم یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند گفتند حالا بروم تا صبح چشم بگذارم بخوابم. جز پتوی خاک گرفته­ی قدیمی تنها میخ بلندی در اتاق بود که فکر کردم گذاشته‌اند وقتی چشم می‌گذارم آن‌ها قایم شوند، اگر زیادی طول کشید نتوانستم پیدایشان کنم با آن سرگرم باشم تا خودشان بیایند بگویند پیدایت کردیم و حالا نوبت ما است قایم شویم و تو چشم بگذار امتیازها را بنویس بعد هم بگرد ما را پیدا کن و باز تا آخر وقت اداری بازی کنیم وقت بگذرد.
از پنجره کوچک اتاق از لای میله­های پشت شیشه بیرون را نگاه می‌کنم، از اینجا در اتاق آن بیرون همه‌چیز به نظر خوب می­آید. باران تندی می‌بارد و قدم زدن دونفره­مان را دست توی دست بدون چتر تصور می­کنم، در مسافرت در روزهای سخت بدون تو فکرش را که می‌کنم می‌بینم اولین بار بود آن شب بدون حلقه خوابیدم و تو هم خواب بد دیده بودی بیشتر حالم بد می­شود، دل‌تنگ‌تر می­شوم. برمی‌گردم پشت سرم را نگاه کنم، می­گوید سربازهای بیچاره چند ماه یک‌بار مرخصی می‌روند و قول داده اگر صفحه آخر را هر امتیازی خودش می­گوید ننویسم همسرم را می‌آورد چشم بگذارد جلوی خودم سربازها پیدایش کنند بعد من بروم اتاق سربازها دنبالش بگردم اگر هنوز آنجا بود پیدایش کنم حلقه­ام را دوباره بگیرم ببوسمش دور انگشت یکی شدنمان بکشم، نفس بکشم، گریه نکنم، گریه نکند، تنها نباشد، تنها نباشم و سربازها بی­خیال بی‌بی دل من بروند سراغ بی‌بی باقی دست­ها با آن­ها بازی کنند یا صبر کنند بعد از چند ماه به مرخصی بروند تشکیل خانواده بدهند.
این­ها را که گفت تمام شد. همه‌چیز تمام شد، بروم بخوابم، پای برگه‌ها را انگشت بزنم بروم بخوابم. هوا روشن شده، شکمم به قاروقور افتاده خوابم نمی‌برد. از زیر در به دو نفری که گوشه‌ی اتاق، روبروی هم نشسته‌اند نگاه می‌کنم، اولی وزیر را حرکت می‌دهد دومی که صورتش بی­شباهت به عمو نیست پیاده را و سومین نفر پیرمردی که اصلاً شبیه آن­ها نیست و صورت و کت‌وشلوار رنگ و رو رفته­اش شبیه سبزی‌فروش محله­مان است اول برای آن­ها چای می­برد بعد سمت در اتاق من می­آید ظرف غذا را که چند روز نخورده پس می­دادم از زیر در حرکت می­دهد طرف من و وقتی می­گویم نمی­خورم و چند بار دلیلش را می­گویم و امیدوارم فهمیده باشد در را کامل باز می­کند روبرویم می­ایستد فکر می­کنم می­خواهد بازی کنیم می­روم چشم می­گذارم می­گوید بیا اشکالی ندارد نگاه کنی بیا نمی­خواهیم بازی کنیم و نگاهش می­کنم با تعجب نگاهم می­کند می‌گوید نمی­خورم خشکه چیه؟ نمی­خورم تره چیه بچه! من که نمی­فهمم انگار حالت خوش نیست بنشین غذا بخور، فردا پس‌فردا زخم معده می­گیری­ها، از من گفتن، خودتو بدبخت نکن» بعد برمی‌گردد در را پشت سرش می­بندد می­رود. به حرف­هایش فکر می­کنم به همه‌چیز فقط می­خندم و با هر لبخند اشک می­ریزم. هر شعری در خاطرم هست می‌خوانم. حتی بعضی شعرها را مثل نازلی چند بار می‌خوانم، به ماریا که می‌رسم فکر می‌کنم به تو که روی تخت بیمارستان، درد که داشتی فقط با صدای من وقتی می‌خواندمش آرام می‌شدی و فکر می­کردم به مادرم که نمی­داند پسرش سخت­ترین مریضی دنیا را داشت و میان بیشترین بازی­های کثیف دنیا، دنیا آمده بود.

از مسکن کاری برنمی‌آید. بااینکه سه روز و سه شب باران باریده هوا پر شده از مه و تا چشم کار می‌کند چیزی جز سفیدی زمین و آسمان و آدم‌هایی که خود را به خواب زده یا خوابند و یک­بار هم شده دوست ندارند بیدار شوند نمی‌بینم. به نظر همه‌چیز را آماده کرده‌اند، مردی که پالتویی بلند به تن پوشیده شاخه گل و پوشه­ی قرمزی را روی میز می‌گذارد. نگاهی معنادار به من می‌اندازد و روی صندلی کنار در می‌نشیند. حرفی نمی‌زنم. اتاق پرشده از آدم‌هایی که نگاهم می‌کنند. به کسی که پشت سرش ایستاده و حاجی صدایش می­زند می­گوید این گل همان گلی است که این آقا کاشته و این پوشه امتیازهایی است که هر دو طرفمان در بازی به دست آورده­ایم. می­گوید از امتیازها واضح است که ما بردیم و حقوق بشر کشک است. پالتویش را مرتب می­کند با هم می­خندند. آدم‌ها همه‌چیز را آماده کرده‌اند و هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. دوباره برمی‌گردم. به تخت خواب تازه­ی شپش زده در خانه­ی جدید نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم به شمارش روزها دیوار را خط‌خطی می­کنم، فکر می‌کنم به تو به خودم به بال مینای خیس مادرم به مِه که فاصله‌ی ما را از خانه تا چند کیلومتر برف و درخت پرکرده است؛ به دست‌ها که از هم جدایمان کردند؛ به دست‌ها که وقتی از هم جدایمان می­کردند با بوسه برای هم تکان دادیم. فکر می‌کنم همین دیروز بود آن‌قدر خندیدی که گریه‌ام گرفت. سرم را بلند می‌کنم. هیچ‌کس نیست. در تنهایی، در روزهای سخت بدون تو چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم شاید کسی صدایم بزند. می­گویم باید منتظر باشم. منتظر می‌مانم. شاید بخوابم. شاید. شاید در خانه بیدار شوم. بدون تنهایی. امیر، رضا، احمد، نسیم و خیلی از بچه­ها که خاکی شده­اند صدایم می­زنند می­گویند تو هم رفته­ای، تو هم از ترس آن­ها که می­خواستند ما برای هم زندگی نکنیم رفته‌ای و نیستی. می­گویند بیا بازی. بیا با هم چشم می­گذاریم یکی بیاید پیدایمان کند. در تنهایی در اتاق سرد کنار پنجره نشسته­ام. هیچ‌چیز سر جای خودش نیست و امنیت بی‌اینکه هیچ کاری خلاف بازی کرده باشم تنها یک کلمه است که نقاب بر صورت دارد و در خواب­ و بیداری همیشه دوست دارد با کسی بازی کند. خانه پر است از تو که نیستی و در روزهای بدون تو همه جای ایران زندان من است.