۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

کوتاه ...

زندگی - رضا اکوانیان


تفنگ را برداشت چند قدم جلوتر بر زمین دراز کشید بی آن‌که نشانه بگیرد شلیک کرد باعجله سر جای اولش برگشت. مرد افتاد. زن سمت او آمد سرش را بلند کرد گذاشت روی دامن گل­دار صورتی­­اش با دست­های نرم کوچک خود گره سخت طناب را گشود گونه­های زخمی­ مرد را نوازش کرد پیشانی چشم­ها و لب­هایش را بوسید. مرد بلند شد ایستاد با نیم­خنده­ای بر لب درحالی‌که به چشم­های زن نگاه می­کرد دستش را گرفت بلند شد با هم آرام‌آرام راه افتادند. در راه پشت سرشان را نگاه می­کردند. شکارچی خوشحال می­گریست. طناب پاره شده دار افتاده بود. آن­ها برای هم ساحل را قدم می­زدند.