۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

چرا؟ و کافه چرا؟





چرا؟ و کافه چرا؟





چرا؟ در زندگی روزمره ما وجود دارد اما ما کمتر به خود چرا؟ فکر کرده ایم و تنها قبل از یافتن جوابی برای چرا؟ ی روئیده در ذهن مان چرا؟ را به کار می بریم.اما مدتی است چرا؟ شکل تازه ای برایم پیدا کرده است.وقتی مرتضی لطفی پیام داد که خبر خوبی در راه است.گفت درباره رضا است اما نگفت چیست و منتظر شدم تا اینکه رضا زنگ زد گفت کافه چرا؟ را راه انداخته و... خیلی خوشحال شدم.بعد از سالها رضا به آرزویش رسیده بود.آرزویی که مال همه ی ما بود. رضا شنطیا و کیما ی خوب که چرا؟ ی دوست داشتنی همیشگی اش بوده و هست کافه چرا؟ را در:"چهارراه تئاتر شهر،نرسیده به پل کالج پلاک 793"برای خودشان،ما و شما راه انداخته اند. جمعه شب 11 امرداد 1392 افتتاحیه ی رسمی بود.غزل و محمد قائمی و بقیه بچه ها هر کاری کردند که شب،شب خوبی باشه.اما کار معین هاشمی نصب بیش از همه به چشم ما آمد.معین که با نصب تابلوهایش بر دیوار حال و هوای خوبی به چشم و دل کافه نشینان داد.شبی خوش بود و دوستان بدان قصه اش دراز کردند و من که نخستین بار با تو به کافه چرا؟ رفته بودم آن شب با جای خالی ات حرف می زدم ... کاش بودی ...




ما در زندگی آرزوهای زیادی داریم که با توجه به شرایط بسیار بد امروزی رسیدن به آنها سخت و در بعضی موارد حتی ناممکن شده است و همین نرسیدن ما را از شرایط خوب زندگی دور می کند تا خنده را از ما بگیرد.اما حالا وقتی می بینم به یکی از آرزوهای بزرگم رسیده ام خوشحالم.وقتی می بینم خنده به لبان کسانی سر زده که دوستشان دارم خوشحالم.آدم هایی که حق دارند با همه ی دردها و بدی های زندگی برای لحظه ای هم شده بخندند؛اما آنقدر سیاست چوبش را در ما فرو کرده که حتی مجالی برای لبخندی کوتاه پیدا نمی کنیم.



علیرضا آدینه را دوست دارم،شاعر شدن به او آمده،این را شعرهایش می گویند؛مثل همیشه با شال و کلاه و شعر و دل مهربانش آمده است.












رسول یونان که شعرهایش بخش زیادی از خاطرات ما شده اند،با رضا حیرانی عزیز و شمس آقاجانی و دوستان دیگر آمده اند و شادی با هم بودن و بودن چرا؟ در صورت هاشان پیداست.



هرمزعلی پور با لبخند نشسته سیگار می کشد،هنوز کمی امید دارد وضع عوض شود شاید شعرهایش کمتر از کتاب هایش بیرون گذاشته شوند.بعد از این همه سال سخت خسته است و اصلا به روی خودش نمی آورد.









هیمه های یکساله ی ایل را
برافروزید و
عبور سیاوشانه را
بنگرید.
در آسمان
اگر فرشته ای باشی است
دلواپس دلتنگی ی من است.








حجت بداغی را پیش از همین چند روز پیش که با هم گپ بزنیم،تنها در فضای مجازی با شعرهایش و بعدتر از وقتی انسان می جست با آلبوم انسان می جویم شناختم.حالش خوب خوب است و منوچهر خیلی خوب و پر انرژی اش چون کوهی تکیه گاهش شده تا شادی اش را با دوستان به اشتراک بگذارد.دوستان گروهش را دعوت کرده آن ها خوب می زنند و او خوبِ خوب می خواند.





"آن وقت ها که دستم به زنگ نمی رسید
در می زدم
حالا که دستم به زنگ می رسد
در نمانده است"

بهزاد زرین پور

بهزاد زرین پور می گوید هر کس یک پاراگراف از شعرهایش را از حفظ بخواند یک جلد از کتابش را به او جایزه می دهد.اول رضا می خواند و کیمیا و ... بهزاد می بیند انگار همه از حفظ دارند به همان چند نفر بسنده می کند.اصولا او کافه برو نبوده اما اینجا که آمده دلیل دارد و چون کافه،کافه ی رضا شنطیا است آمده است.


کافه چرا؟ جمعه شب با خنده ای که با بودنش بر لب های میهمان ها کاشت لحظه های خوبی را برای همه فراهم کرد.
بهشاد یاورزاده فوتبالیست همراه با هنرمندان به افتتاحیه کافه آمده و خوشحالم می بینم او هم در جمع هنرمندان میهمان کافه چرا؟ خوش است.








ساعتی با دکتر اکبر قناعت زاده دوست و رفیق همیشگی علی باباچاهی گپ زدم؛برایم شعر خواند و بعد خاطره گفت و از ته دل خندید،گفت یاد دهه ی چهل افتاده.گفت خیلی وقت است دلتنگ آن روزها بوده و امروز جایی آمده که می تواند دلتنگی کافه نادری را برایش تمام کند.





جمال عاملی هنوز در صورتش درد دارد جای زبانش حرف می زند.
کافه چرا؟ی خوب جایی برای دوست داشتن،برای شعر و دلتنگی ها و یکی شدن. بیایید به تلاش دوستان کافه جواب خوبی دهیم و با حضور پررنگ خود همیشه از آن ها حمایت کنیم.آنها که خیلی خیلی خیلی جدی عاشقانه همدیگر را دوست دارند و این را در کار،تلاش و چهره مصمم و درد کشیده شان برای انسان بودن و خوب زیستن بارها دیده ام.رضا شنطیا و کیمیا ی خوب دو یار و رفیق که با هم نامشان را صدا می زنم و عاشقی را از آنها یاد می گیرم.


در پایان آرزو می کنم کافه ی خوب مان همیشه پابرجا باشد و آرزو می کنم 

و دوست دارم با تو که جمعه جایت در کافه چرا؟ خالی ماند درس عاشقی را زندگی کنم. 
به امید روزهای خوب
رضا اکوانیان
13 امرداد 1392