۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

شعری برای روزنامه نگاران در بند




سلام بابا
(برای روزنامه نگاران در بند)




در آسمان آبی آلوده به خون
... دشمن از پای تخت
شرق را نشانه می رود.
دشمن شمشير از رو بسته
با لگد به در می کوبد.
ما فصل بهاريم
زبان ما سرخ نبود
" زبان ما زبان مردم بود "
" زبان ما زبان گندم بود "
سرخ شديم.
درد شديم.

همين امروز
در ابتدای صبح ،
تازه می خواستی بخندي،
پونه ها منتظرت بودند
خنده ات خشکيد
بايد می رفتی
بيا برويم
بيا برويم در انفرادی چيزی بنويس
بيا برويم
به يادگار چيزی بنويس
حرف تازه ای نيست،
بنويس ستون خالی اعتماد از دست رفته
بنويس انتظار طولانی مادر،
گفتم مادر؛
بنويس "پوريا عالمی" دارد
راستی همين ديروز بود
خواهرت ، خواهرم صدايت می زد
دلم برای زمان می سوزد
دلم برای زمان حال می سوزد
دلم برای خودم می سوزد

دلتنگم
دل تنگ ماضی بعيد
بعيد ، بعيد ، بعيد
بعيد می دانم.
بنويس
بعيد می دانم.
بنويس
شما هم رفتنی هستيد.

دشمن شمشير از رو بسته
لگد به در می کوبد
می کوبد
قلم به قلب دشمن نادان می کوبد.
زمان با قلم ثبت می شود،
تاريخ رقم خواهد خورد.

بيا بو بکشيم
بيا عطر پونه ها
و شوق بابا گفتن " اميلی " به " اسد " را بو بکشيم
بو بکشيم ...
اصلا می خواهم همين حالا زنگ بزنم به " اسد "
بگويم سلام بابا منم پسرت "رضا " برادرِ " اميلی "
برادرِ " کيوان "
برادرِ " پوريا " مينا " علی " فاطمه " ميلاد " اکبر " ساسان "سليمان " جواد " نرگس " نسرين " پژمان " حسين "ريحانه " . " . " . " . . . . .

رضا اکوانيان
بهمن
1391