۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

بادی که تو را خشک کرد مرا برد

بادی که تو را خشک کرد مرا برد " تراکت 1

"بادی که تو را خشک کرد مرا برد"


طراح،نویسنده و کارگردان: علی نرگس نژاد

بازیگران: بهاره رهنما،پژمان جمشیدی

طراح صحنه و لباس: علی نرگس نژاد
دستیار کارگردان: مریم جلالیان
مدیر صحنه : رضا اکوانیان ، اردلان ریحان زاده
دستیار طراح صحنه : اطهر کلانتری

آهنگساز و نوازنده فلوت: پریا قاسم خانی 
نوازنده فلوت : پرستو سپاسیان
نوازنده تنبک: ایمان قطبی

روابط عمومی و تبلیغات: ساحل کریمی
عکاس :‌مانی لطفی زاده 
طراح پوستر و بروشور : اشکان چگینی

مکان : فرهنگسرای نیاوران - سالن خلیج فارس
زمان : تا 15 دی ماه 92 هر شب ساعت 18
"بادی که تو را خشک کرد مرا برد" در فیس بوک
خرید اینترنتی بلیط از سایت تیوال
شماره رزرو تلفنی : 
09398221934
بادی که تو را خشک کرد مرا برد " تراکت 2
بادی که تو را خشک کرد مرا برد " بروشور 1
بادی که تو را خشک کرد مرا برد " بروشور 2

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

زخم های کارون رضا اکوانیان


 " زخم های کارون "





غریبه ای که نفت را بی صدا برد
دارد می مکد
خونِ سرخِ کارون را
که از زخم های کهنه اش می چکد.

زخم های کارون را نمی شود شمرد
پای رفتن  ندارد
زخمیِ گلوله ای است از دشمن
زخمیِ تاریخی با تبعیض
در شب هایِ تا صبح بیداری
تا سپیده ی صبح بمباران
تا زانو در آب
تا شعر
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
فرزندانش      
در سرزمین مادری
برای زیستن پناه دهنده ندارند
در سرزمین رودخانه ها
در سرزمین دور از کارون
کارگری روزمزد
دلتنگِ مادر
مسافری می شود برای ماندن
روز را شب می کند
شب را درد می کشد؛
برای انسان.
رفیق،
زخمِ بزرگ کارون است.

تا یادم می آید
گلوله قلب کارون را نشانه رفته است
شلیک می کند
زینب ستاره می شود
در کوچه هایِ غریبِ ترکیه
امیر
هر روز،
از دردی به دردی تبعید می شود.
پویا
زخم همیشه ی شعر است،
در تبعیدِ
الهام از تهران،
پناه می گیرم در انبوه زخم ها
آتشی برپا می کنم
فروزان در شعر
شادیار،کیوان،بهروز،عبدالکریم،ناما،
رفیق،
ما به رفتن دچار شده ایم
جنوب، زخم دل بستگی هاست
دهدشت، دشت افسردگی ها
تهران، شهر تنهایی
اوین. ...
اینجا ایران،
جای باران،
همیشه دلتنگی می بارد.

دالاهوُ با شهر سوخته
با تبعیض می میرد.
رفیق در تبعید
تاریخ ورق می خورد
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
زخم های کارون فراموش نمی شوند.
هر روز بزرگتر می شوند.
هامون دلگیر،
ارومیه پریشان است؛
دارد نمک به زخم خودش می پاشد.
زاینده رود زائید
خاطرات هفده سالگی مُرد
سی و سه پل سرِ زا رفت.
امیر هم رفت
نشئگی ماند و مستی
نسیم ماند و
زیباترین کلامش قابی بر دیوار:
زندگی سنگی بود فرسوده.
خزر نامساوی تقسیم شد.
خلیج مان را عربی کردند.

ایران، که تازه حجله رفته بود
سیاه به تن کرد
با خون،
خاک برادرم را آب دهد؛
کارون،
از زخم هایِ کهنه  بی زار است.
کارون،
مادری بی صدا
همیشه بی قرار است
کارون،
برای فرزندان در تبعید
شَروِه می خواند.
می خواند
روُ روُ روُ رووووووووووُ
روُ بیوُ دورِت بِگَردُم روُ .
غریبه ای که نفت را بی صدا برد
خونِ ایران را خورد.
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
زخم های کارون را نمی شود شمرد. ...


  
رضا اکوانیان

تهران - آبان 1392

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

جفت شش

خواندن این کتاب بر همه ی شما واجب است :D


"خوش خلق و آرام بود. همیشه مثل گوساله ای مریض ، فلاکت از سر و رویش می بارید. حتی وقتی سنگ به او می زدند، صدایش در نمی آمد. همیشه ی خدا یکی بود که سنگ بیندازد. مردم ده آنقدرها هم مهربان نبودند. بلاس اررومارتینش می توانست گوش های خود را تکان بدهد. در همان حالی که از زخم های کهنه اش خون می چکید، لبخند می زد. شاید می خواست با التماس از آنهایی که آزارش می دادند بخواهد که سنگ بعدی را روی زخم قبلی نزنند."

از داستان کوتاه : دیوانه ده، نوشته ی کامیلو خوسه سلا
از کتاب : جفت شش ( دوازده داستان از دوازده نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات )
گردآوری و ترجمه : اسدالله امرایی 
نشر : گل آذین

۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

برای 10 اکتبر


ماشینی برای کشتن

رودخانه ای وحشی
جنگلی رقصان در باد
آبشاری پر درد در کوه
به تماشای چه ایستاده اید!
بازی کودکانه ای است مرگ
بیا که برگردیم
جان دادن انسان آنقدر هم تماشا ندارد
این آبشار و رودخانه
با صدایِ در گلویِ مادران فرزند مرده وحشی شده اند
می رقصند در باد؛
با درختانِ جنگل،
برای تشییعِ ریشه های خشک شده زوزه می کشند
زوزه بکش.
آه مادران فرزند مرده
از شمشیر خون آلود وحشی تیزتر است
بیا و برگرد
اینجا همیشه مرگ به نوبت نیست
چوب و طناب برای همه ما دارند
بیا فقط بیا برویم؛
تماشای مرگ
با کشیدن صندلی
یا بالا کشیدن انسانی از ماشینی برای کشتن،
فرقی ندارد.


رضا اکوانیان

"ماشینی برای کشتن"شعر تازه ام به مناسبت "10 اکتبر،روز جهانی نه به اعدام" 

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

"در انفرادی خوب"

"در انفرادی خوب"

اتاق کوچک من/اتاق پنجاه و نه/اتاق سبز تیز بدِ خوب که خواب را می پراند از چشم/جای دنجی است برای درد کشیدن/می شود عادت کرد/به نبودن ها/می شود خیال کرد/با هر کس بودن را/می شود در نبود موسیقی/به صدای زشت ابتدای صبح عادت کرد و ناخواسته دوستش داشت/جای خواندن چند سطر شعر خوب/چند سطر تهدید از کتاب آسمانی را خواند/خندید و کاغذها را به سخره گرفت/با نبود اکسیژن/با عطر بد بازجوی بد روزهای اول و انسان خوب و روشنفکر روزهای آخر و نبود سیگار کنار آمد/از شیارهای ریز پنجره ی سه لایه آهنی/صدای باران را حس کرد/آواز گنجشکی را شنید/می شود گوش داد به صدای انگشت های جاسم که از اتاق بغل بر دیوار می کوبد و می کوبد و می کوبد و برایش بکوبی شاید مثل خودت دیوانه شود برقصد/می شود هر شعری که حفظ باشی را خواند/در نبود قلم/در نبود کاغد/می شود پوست مربا را خودکار/و پوست ماست را مداد فرض کرد/بر دیوار تازه رنگ شده اتاق/نام پدر،مادر،خواهر،برادار و دوستان و رفقایت را نوشت و اگر تولدت باشد به برای خودت هم یادگاری دومی بنویسی/می شود شعر و یا هر چیزی نوشت/می شود خواند/می شود در هواخوری تا می شود بلند بلند آواز خواند/و بوته سبزِ خوبی که لای دریچه فاضلاب روییده را بوسید/می شود در هواخوری خوب با بوی گُه کفترهایِ آزاد در بند ساخت و پرهای ریخته شان را شمرد و دوست هم جرم ات را که وقت تقسیم در اتاق ها یواشکی از زیر چشم بند دیدی در کدام اتاق می رود صدا بزنی و شعرش را برایش بخوانی شاید بشنود که بعدها می فهمی شنیده و سکوت کرده است.../اما این ها همه به قیمت تهدید و خوردن چند فحش از یک عوضیو به قیمت انفرادی بیشتر تمام می شود/این ها به کنار/می شود بی خیال همه/بی خیال درد و خیال و فکر بد/بی خیال آب و غذا شد./بی خیال هواخوری/چشمیِ توی در را/جای تو فرض می کنم/فکر می کنم با شال آبی نشسته ای مقابلم/از عشق،سبیل خوب،حقوق،برابری/و همه آن ها که نیستند/از ناگفته ها و نشنیده ها حرف می زنیم/تا غروب آفتاب/تا طلوع دوباره/تا نسیم صبح آزادی/می نشینیم با هم حرف می زنیم. ... بی خیال دیوانگی.

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

چرا؟ و کافه چرا؟





چرا؟ و کافه چرا؟





چرا؟ در زندگی روزمره ما وجود دارد اما ما کمتر به خود چرا؟ فکر کرده ایم و تنها قبل از یافتن جوابی برای چرا؟ ی روئیده در ذهن مان چرا؟ را به کار می بریم.اما مدتی است چرا؟ شکل تازه ای برایم پیدا کرده است.وقتی مرتضی لطفی (قارن سوادکوهی) پیام داد که خبر خوبی در راه است.گفت درباره رضا است اما نگفت چیست و منتظر شدم تا اینکه رضا زنگ زد گفت کافه چرا؟ را راه انداخته و... خیلی خوشحال شدم.بعد از سالها رضا به آرزویش رسیده بود.آرزویی که مال همه ی ما بود. رضا شنطیا و کیما ی خوب که چرا؟ ی دوست داشتنی همیشگی اش بوده و هست کافه چرا؟ را در:"چهارراه تئاتر شهر،نرسیده به پل کالج پلاک 793"برای خودشان،ما و شما راه انداخته اند. جمعه شب 11 امرداد 1392 افتتاحیه ی رسمی بود.غزل و محمد قائمی و بقیه بچه ها هر کاری کردند که شب،شب خوبی باشه.اما کار معین هاشمی نصب بیش از همه به چشم ما آمد.معین که با نصب تابلوهایش بر دیوار حال و هوای خوبی به چشم و دل کافه نشینان داد.شبی خوش بود و دوستان بدان قصه اش دراز کردند و من که نخستین بار با تو به کافه چرا؟ رفته بودم آن شب با جای خالی ات حرف می زدم ... کاش بودی ...




ما در زندگی آرزوهای زیادی داریم که با توجه به شرایط بسیار بد امروزی رسیدن به آنها سخت و در بعضی موارد حتی ناممکن شده است و همین نرسیدن ما را از شرایط خوب زندگی دور می کند تا خنده را از ما بگیرد.اما حالا وقتی می بینم به یکی از آرزوهای بزرگم رسیده ام خوشحالم.وقتی می بینم خنده به لبان کسانی سر زده که دوستشان دارم خوشحالم.آدم هایی که حق دارند با همه ی دردها و بدی های زندگی برای لحظه ای هم شده بخندند؛اما آنقدر سیاست چوبش را در ما فرو کرده که حتی مجالی برای لبخندی کوتاه پیدا نمی کنیم.



علیرضا آدینه را دوست دارم،شاعر شدن به او آمده،این را شعرهایش می گویند؛مثل همیشه با شال و کلاه و شعر و دل مهربانش آمده است.












رسول یونان که شعرهایش بخشی از خاطرات ما شده‌اند، با رضا حیرانی عزیز، شمس آقاجانی، رؤیا تفتی، علی قنبری و وحید علیزاده رزازی و دوستان دیگر آمده اند و شادی با هم بودن و بودن چرا؟ در صورت هاشان پیداست.



هرمزعلی پور با لبخند نشسته سیگار می کشد،هنوز کمی امید دارد وضع عوض شود شاید شعرهایش کمتر از کتاب هایش بیرون گذاشته شوند.بعد از این همه سال سخت خسته است و اصلا به روی خودش نمی آورد.









هیمه های یکساله ی ایل را
برافروزید و
عبور سیاوشانه را
بنگرید.
در آسمان
اگر فرشته ای باشی است
دلواپس دلتنگی ی من است.








حجت بداغی را پیش از همین چند روز پیش که با هم گپ بزنیم،تنها در فضای مجازی با شعرهایش و بعدتر از وقتی انسان می جست با آلبوم انسان می جویم شناختم.حالش خوب خوب است و منوچهر خیلی خوب و پر انرژی اش چون کوهی تکیه گاهش شده تا شادی اش را با دوستان به اشتراک بگذارد.دوستان گروهش را دعوت کرده آن ها خوب می زنند و او خوبِ خوب می خواند.





"آن وقت ها که دستم به زنگ نمی رسید
در می زدم
حالا که دستم به زنگ می رسد
در نمانده است"

بهزاد زرین پور

بهزاد زرین پور می گوید هر کس یک پاراگراف از شعرهایش را از حفظ بخواند یک جلد از کتابش را به او جایزه می دهد.اول رضا می خواند و کیمیا و ... بهزاد می بیند انگار همه از حفظ دارند به همان چند نفر بسنده می کند.اصولا او کافه برو نبوده اما اینجا که آمده دلیل دارد و چون کافه،کافه ی رضا شنطیا است آمده است.


کافه چرا؟ جمعه شب با خنده ای که با بودنش بر لب های میهمان ها کاشت لحظه های خوبی را برای همه فراهم کرد.
بهشاد یاورزاده فوتبالیست همراه با هنرمندان به افتتاحیه کافه آمده و خوشحالم می بینم او هم در جمع هنرمندان میهمان کافه چرا؟ خوش است.












ساعتی با دکتر اکبر قناعت‌زاده دوست و رفیق همیشگی علی باباچاهی گپ زدم؛ شعر خواند و یاد گذشته باز کرد؛ از ته دل خندید و گفت یاد دهه‌ی چهل افتاده. گفت خیلی وقت است دلتنگ آن روزها بوده و امروز جایی آمده که می‌تواند دلتنگی کافه نادری را برایش تمام کند یا شاید دوباره دلتنگ‌تر شود.





جمال عاملی هنوز در صورتش درد دارد جای زبانش حرف می زند.
کافه چرا؟ی خوب جایی برای دوست داشتن،برای شعر و دلتنگی ها و یکی شدن. بیایید به تلاش دوستان کافه جواب خوبی دهیم و با حضور پررنگ خود همیشه از آن ها حمایت کنیم.آنها که خیلی خیلی خیلی جدی عاشقانه همدیگر را دوست دارند و این را در کار،تلاش و چهره مصمم و درد کشیده شان برای انسان بودن و خوب زیستن بارها دیده ام.رضا شنطیا و کیمیا ی خوب دو یار و رفیق که با هم نامشان را صدا می زنم و عاشقی را از آنها یاد می گیرم.



در پایان آرزو می کنم کافه ی خوب مان همیشه پابرجا باشد و آرزو می کنم 

و دوست دارم با تو که جمعه جایت در کافه چرا؟ خالی ماند درس عاشقی را زندگی کنم. 
به امید روزهای خوب
رضا اکوانیان
13 امرداد 1392

۱۳۹۲ تیر ۲۰, پنجشنبه







دردواره تابستان







1
مثل نقطه ای در پایان
نگاهم جامانده در تو
جاری شده ای بر زبانم

2
در فکر آن زنم
که شهر را ویران می کند
اگر بر لبانش،
لبخندی بکارد.

3
خنده ای سبز
کاشته بودی
بر لب های سرخت
ببخش عزیزم
بی اجازه عاشقت شدم.

4
دل بسته بودم به تو
در اتاق کوچک مان
در شعر
کار دستم دادی

5
شب یا روز
فرقی نمی کند
لب ها بهانه گیرند
یا تو یا سیگار

6
با تردید،
دوست هر روزت
دست های پر حرارت خود را
دور می کنی از من!

آمده بودی که برگردی.

بیچاره عشق،
در بی گناهی خود می سوزد.

7
بدرود با تو
غروب تلخی دارد.
هر روز
با شعری تازه
سراغم می آید.
بدون تو،
من خود انتظارم.

8
چای را ترک می کنم
آخرین استکان قهوه را سر می کشم
شاید بیایی
در فال آخرم
خیابانی را نقاشی کنی
که از آن می آیی

9
تا نیامدنت چشم می گذارم
در خیال نقاشی ات کنم
آنقدر می سرایمت
تا برگردی

10
بدون تو
درد ، زمان ندارد
بدون سیگار
درد ، ادامه دارد
مثل . . . در پایان


رضا اکوانیان

تیر ماه 1392

۱۳۹۲ تیر ۳, دوشنبه



من می توانم مانند یک حیوان بخوابم،اکثراً بدون خواب و رویا،آن هم تنها برای چند دقیقه،و با این حال،احساس می کنم که برای مدتی بسیار طولانی از این دنیا دور بوده ام،گویی سرم را از میان دیواری گذرانده ام که پشت آن تاریکی ابدی قرار دارد،مکانی فراموش شده با اوقاتِ فراغت جاودانی و دائمی.


از کتاب: عقاید یک دلقک
نوشته: هانریش بُل

برنده ی جایزه نوبل ادبیات 1972

برنده جایزه گئورگ بوخنر 1967

ترجمه :محمد اسماعیل زاده

نشر چشمه

۱۳۹۲ خرداد ۲۳, پنجشنبه

در این روزها که می خواهند بگذرند ...



در این روزها که می خواهند بگذرند بسیار از دوستان شنیده ام با اما و اگر از باید و نباید حرف می زنند و با ترسی که به ظاهر،از ترس جایگزینی وضعیت بدتر به جای بد تمام وجودشان را فرا گرفته،حاضر به انجام کاری شده اند که پس از اتفاقات چهار سال پیش خودشان هم فکر نمی کردند دیگر حتی حرفی از آن بر زبان بیاورند.هگل در فلسفه حق گفته است:این که چه کسی و چطور رئیس کشوری شود حتی اگر کشور پادشاهی باشد که با ارث از پدر و به شیوه ای به دور از دموکراسی به روی کار آمده باشد اما در شرایطی که در تلاش برای مردم و مدافع حقوق شهروندان خود باشد و قوای سه گانه حکومت جدا از هم عمل کنند،برای هگل اهمتی نداشت.هگل با تاکید بر این نکته که هر نوع اصلاحات در جامعه می بایست از قوه قضائیه شروع شود،می گوید که بدون وجود اداره قضائی بی عیب و نقص و بی طرف،تغییر و پیشرفتی در اجتماع رخ نخواهد داد و نگاه شکاک مردم از فساد و بی قانونی در دولت برداشته نخواهد شد و همگان در اجتماع با نبود امنیت،وحشت و ترس از اجحاف حقوق خود زندگی می کنند.برخی از ادامه دهنده گان عقاید هگل از گفته های او اینگونه برداشت کرده اند که دموکراسی راهی است طولانی که در چند مرحله اجرا می شود و اگر به یکباره و ناگهانی در کشوری اجرا شود بیشتر از سود به آن زیان می رساند.مثل اینکه در جریان اجرای ناقص دموکراسی در کشوری که جنگ داخلی باشد و یا از سوی کشوری دیگر تهدید شده،احتمال اینکه آن کشور به هرج و مرج و دعوای خیابانی و یا حتی تجزیه دچار شود وجود دارد. کارل مارکس و برخی فیلسوف های دیگر به عملی کردن اندیشه های هگل از راه انقلاب تاکید داشته و معتقد بوده اند. ...


۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

شعر

در خیابان کریمخان

اتفاقی بزرگ بودی تو
در من فرو رفتی
چشم توی چشم،
پیاده شدم از درد
در ابتدای شعر
قدم می زنم به تنهایی؛
دلتنگ ترین مرد جهان شده ام
با لبخندی بر لب
و قلبی که دارد تمام می شود،
تلفن را بر می دارم
شماره ات را می گیرم،
احساس می کنم
نبودن تو را
که مثل آزادی است
نامت هست
خودت اما نه.

رضا اکوانیان
تهران
دوشنبه23اردیبهشت1392

۱۳۹۲ فروردین ۳۰, جمعه

داستان کوتاه


تا آخر هفته از راه برسد...


نمی دانم چطور هنوز می توانم سر پا بایستم.مش فتح اله گفته پنج ماه نشده کارم تمام است،در رو ندارد،می گوید بیماری کم کم جانم را می گیرد،اول دست و پایم را فلج می کند زمین گیر شوم،بعد می زند به ریه دست آخر هم نفسم بند می آید دراز به دراز می افتم می میرم. می گویم دروغ می گوید. حرف هایش را که کنار هم می گذارم جور در نمی آیند. فردا چهار ماه می شود پایم را قطع کرده اند و امروز نه موهایم ریخته نه ریه ام درد دارد،دلش را هم ندارم بزنم بیرون، شبانه روز به مرگ فکر می کنم،خواب بیمارستان می بینم و مراسم فاتحه خوانی ام را تصور می کنم، شب ها بی هیچ فکری که به مرگ کنم پتو می کشم سرم بخوابم ولی باز درد است و ترس که به خوابم می آید. وقتی خواب هایم را برای زنم تعریف می کنم گریه اش می گیرد،فکر می کند دیوانه شده ام یا تنبلی می کنم می خواهم از زیر کار در بروم.می گوید بهانه هایت را می شناسم دروغ هایت را باور نمی کنم.داد می کشد سرم، هزار حرف بارم می کند، می گوید به تو هم می گویند مرد؟بلند شو برو دنبال کار فکر خودت و من نیستی فکر این بچه های فلک زده باش.این بیچاره ها چه گناهی کرده اند؟ و آنقدر ادامه می دهد تا می گیرمش به باد لگد و با کمربند تنش را سیاه می کنم،بعد هم هر دو گوشه ای در اتاق می نشینیم چند روز با هم حرف نمی زنیم تا آخر هفته از راه برسد به اجبار کنار هم بخوابیم و صبح انگار نه انگار همه چیز را فراموش می کنیم.

از زن و بچه خجالت می کشم،ترس برم داشته با یک پا سر کار بروم، دیشب قبل از خواب قول دادم به خودم فردا بروم پیش آقا لطف اله التماسش کنم بگذارد وَردستش کار کنم. صبح که شد با چشم های خمار از خواب پتو را زدم کنار تند تند لباس پوشیدم سمت مغازه اش رفتم. داشت کرکره را بالا می کشید سلام دادم گفتم آقا لطف اله تو را به خدا بیا بزرگی کن کمکم کن، به خدا طاقتم طاق شده،اگر امکان دارد بگذار بیابم وَردست تان کار کنم،قول می دهم کوتاهی نکنم، هر کاری انجام می دهم. یک مشت حرف بارم می کند می گوید مرگت رسیده، بهتر است بروی مرده شور خانه شاید آنجا کار گیرت بیاید،بعد هم با فحش و لگد بیرونم می کند.
به زمین و زمان فحش می دادم و سمت خانه راه افتادم،در راه به حرف های آقا لطف اله فکر کردم،دیدم بد نمی گوید،رفتم سمت مرده شور خانه گفتم دنبال کار می گردم،آقا نصرت که انگار تازه از قبر برگشته رنگ و رویش پریده بود پذیرفت بعد از عمری مرده شوری به خود استراحت دهد. شروع به کار کردم،تا روز هشتم یک نفر هم نمرد و هر روز خدا خدا می کردم یک نفر بمیرد بتوانم جلوی زن و بچه سر بلند کنم. صبح نهمین روز با صدای شیون همسایه از جا بلند شدم لباس پوشیدم به سرعت سمت مرده شورخانه راه افتادم،هیچ وقت این قدر از مرگ کسی و صدای شیون خوشحال نشده بودم،خیلی زود دست به کار شدم، کف مرده شورخانه را با تاید شستم و خشک کردم.چند ساعتی منتظر شدم جنازه را بیاورند اما هر چه ساعت جلوتر می رفت امیدم را بیشتر از دست می دادم،اول ترس برم داشت گفتم از مرگ برگشته یا شاید برده اند کس دیگری جنازه اش را بشوید،بعد دیدم خبری نمی شود رفتم سمت خانه،سَر راه در خانه شان را زدم گفتم خدای نکرده اتفاقی افتاده؟ که گفتند نه الحمدلله به خیر گذشت،توی دلم گفتم ای بخشکه این شانس و گفتم خدا شفاش بده.همسایه مبهوت مانده گفت گاومان داشت می زایید زمین افتاد ترسیدیم مرده باشد ولی خوشبختانه به خیر گذشت.گاو زنده است گوساله هم سالم خدا به خانواده تان سلامتی بدهد.
راه افتادم سمت خانه دوباره پی کابوس های پر از درد،شب را صبح کنم. مادر سیاه به تن پوشیده با صورت پر زخم سراغم می آید،با گریه های مداوم این همه سال دکتر گفته چشمه اشکش خشک شده جراحی هم جواب نمی دهد. شب ها قبل از خواب به لحظه های خوبِ گذشته فکر می کنم.کابوس ها چون آفتاب سر از خوابم در می آورند می بینم از سقفِ مرده شورخانه خون می چکد، قوطی را که باز می کنم خون از تکه های گوشت کنسرو شده بیرون می پاشد،ترس برم داشته با خودم حرف می زنم با ناخن بر پوست تنم می کشم،کفش هایم را تمیز می کنم با چشم های بسته چاقو به دست زیر نور راه می روم.
مرده شورخانه را آنقدر شسته ام برق می زند،جان می دهد برای خواب.آستین بالا زده در انتظار جنازه ای لحظه شماری می کنم. نزدیک ظهر آفتاب در سقف آسمان بالای سرم ایستاده ماشینی جلوی در توقف می کند.
_ آقا نصرت تشریف دارید؟جنازه آوردم.
اشک در چشمانم جمع شده از خوشحالی تک پا پَر به هوا خودم را جلوی در می رسانم،
_ خیلی خوش آمدید،تسلیت عرض می کنم،بفرمایید داخل.
مرد نگاهی در چشم هایم می اندازد.
_ آقا نصرت هستند؟
با عجله سمت ماشین می روم گوشه تابوت را به دست می گیرم.پارچه را کنار می زنم.
_ نصرت خان منزل تشریف دارن،از این به بعد من اینجا کار می کنم.
دستم را کنار می زند.
_ خجالت بکش مرد،مگه خودت ناموس نداری،یالا برو کنار،خیر ندیده محرم و نامحرم هم نمی شناسه.!
_ عذر میخوام آقا منظوری نداشتم، فکر کردم مرحوم آقا هستند، زنگ می زنم همین الآن همسرم تشریف بیارن، ایشون هم تجربه بیشتری دارن هم به هر حال اصول و شرع رعایت شده.
ناخواسته خالی بستم. تلفن را بر می دارم شماره خانه را می گیرم.
_ الو سلام، عاطفه خانم. ببین خوب گوش کن، همین الآن هر چی دستته بزار زمین زود خودتو برسون مرده شورخونه، جنازه خانم تشریف دارند. فقط زود بیا دیر کنی پریده ها.
ساعتی طول کشید عاطفه برسد، از در که تو آمد چادرش را پیچاند دور کمرش، با پسرِ مرحومِ جنازه دو طرف تابوت را گرفتیم بردیم کنار سنگ مرده شورخانه، عاطفه بی خیال همه چیز انگار نه انگار اولین بار است جنازه بغل گرفته زن را چپ و راست می چرخاند از لای پارچه بیرون بکشد. شیر آب را باز می کنم می روم بیرون. کار که تمام می شود جنازه را پارچه پیچ می کند دو دستی در تابوت می گذارد با هم می بریم بیرون تحویل صاحبش دهیم که سر و کله بعدی پیدا می شود.می گوید هر چه گشته کافور گیرش نیامده می پرسم خانم است یا آقا می گوید مرد و بزرگ خانواده است. قلبم تند می زند آب دهانم را قورت می دهم. خوشحالم جنازه هست اما با این حال با ترس و لرز تابوت را می برم داخل جنازه را می کشم بیرون، دست هایم یاری نمی کنند. با هر زحمتی شده میان صدای شیون بیرون از حیاط کارش را تمام می کنم، صورتم را اشک پوشانده شیر آب سرد را باز می کنم چشم هایم را آب می زنم صدایشان می زنم بیایند، در را که باز می کنم دسته ای زن و مرد سیاه پوش داخل می شوند، میان هیاهو و شیون جنازه را بر دوش گذاشته می برند.
صدا در خواب به فریاد رسیده، از پیشانی ام عرق چکه می کند می ریزد پایین. دست می کشم روی سرم، نگاه می کنم،دستم سرخ شده لغزندگی را بر گونه هایم حس می کنم، خون از رگ هایم می زند بیرون می پاشد به سقف. تا صبح می مانم در و دیوار را تمیز می کنم. کابوس هایم بیشتر شده دل و دماغ کار کردن ندارم، خدا خدا می کنم جنازه یِ امروز مرد نباشد بیفتد گردن عاطفه. دراز کش وسط اتاق خس خس سینه ام را حس می کنم، نفسم بند آمده درد دارد بالا می آید. پنجره را باز می کنم هوای تازه داخل ریه ام بفرستم، صدای گریه می آید، می خواهد از پنجره داخل شود، ایستاده ام همان جا تکان نمی خورم. گوشم را کنار پنجره بردم ایستادم، گریه به شیون رسیده صدا صدای جنوبی بود، در سر احساس سرما می کردم، سرم را برگرداندم به پشت در آینه نگاهم افتاد روی خون و خط سرخی که از گوش و بینی ام بیرون زده بود. پیش تر ها به خواب دیده بودم وقت مرگ چشم های زنم از حدقه بیرون زده پی جنازه ام راه می رود کله ام را قورت بدهد. سرگیجه یِ بدی دارم، ترس برم داشته با اشک نمک به زخم خودم می پاشم. زنم را صدا می زنم، فکر می کنم ترسیده یا انگار بخواهد خونم را بمکد با ولع چشم توی چشم نگاهم می کند، نزدیک می آید، چادر به سر می کند می گوید " مش فتح اله،باید بروم دنبال مش فتح اله، دوای هر دردِ،کار کارِ خودشه " ، بیرون می رود، سرم گیج می رود نمی توانم سر پا بایستم. به همه چیز فکر می کنم، لطف اله راست گفته،مرگم رسیده،کارم تمام است،باید دراز بکشم،کافور را کنار دستم می گذارم روی کفِ تمیز مرده شورخانه دراز می کشم.

رضا اکوانیان
فروردین 1392