۱۳۹۶ آذر ۱۵, چهارشنبه

شعری از رضا اکوانیان، سایت اثر


از من می‌خواهند
شعرهایی فریبنده بگویم
و نمی‌دانند
کسی که در رنج استخوان ترکانده
زبان که باز کند
جوانه را بر شاخه می‌خشکاند

از من می‌خواهند
در شعرهایم
از قطار و معشوقه‌های رفته بگویم
از عاشق‌های جر خورده‌ای
که بر نیمکتی در ایستگاه نشسته‌اند؛
این‌ها را با چشم‌هایشان می‌خواهند؛
می‌پذیرم که از این جماعت عقب افتاده‌ام
پیری‌ام به جلو افتاده
و می‌گذارم انکارم کنند

من که هستم؟
آیا همان نیستم
که هر صبح از مترو جا می‌ماند
و در اتوبوس از هر سو فشرده می‌شود؟
چلانده شده و چروک
عصاره‌ی خود
که طعم رازیانه و رنج‌های کهنه می‌دهد را
در لیوان یک‌بارمصرف کارگران دیگر می‌ریزم؛
تنها
هم قطارهایم
و عشق زیبا و غمگینم
دورادور
تاب این معجون کشنده را دارند
اگر آن روز خودم را نکشتم
دلیلش تنها یک لجبازی ساده بود
این شهر هردمبیل
ناگهان منظم شده بود
قطارها
سرِ وقت می‌رسیدند
و در اتوبوس
یک صندلی نصیبم شد

زندگی
خودش را
اشکال گوناگون خودش را
به من تعارف می‌کند
به من که وُسعم نمی‌رسد
کمی بخندم
عشق، برایم گران تمام می‌شود
.و خطوط چهره‌ی سعادت را از خاطر برده‌ام

از من می‌خواهند
خطوط را از یاد ببرم
بسیارند؛
خطوطی که از برابرت می‌گذرند
بسیارند؛
خطوطی که از میان تو می‌گذرند
و بسیارند
خطوطی که من یکی از آنها هستم
در زندان خطوط را دیدم
در حیاط زندان دیدمشان
در اتاق‌ها دیدمشان
بر دیوارها دیدمشان
و زمان را دیدم
که از انفرادی به هواخوری می‌رفت
خطوط گوناگون
با چهره‌های شکسته
و با سرنوشت و داستانشان
برای من
که شاعری رو به میان‌سالی هستم
سرگرمی‌های دلپذیری هستند
خطوط منقرض شده
و از یاد رفته را
بیشتر از آدم‌های از یاد رفته دوست دارم
خویشاوندی اساطیری‌شان با من
و تنهایی‌شان
شکلی دوستانه به آنها می‌دهد
و در دیدارشان
.لبخند به لب دارم

بسیارند؛
خطوطی که با درد کشیده می‌شوند
بسیارند؛
خطوطی که با خود روایتی غمگین دارند
و بسیارند؛
.خطوطی که همواره با من‌اند

خطوطی که بر پیشانیِ مادرم انداخته‌ام
دنبالم می‌کنند
گاهی در خیابان
بر شانه‌ام می‌زنند
و از برگشتن
و از به‌جا آوردنشان
می‌هراسم
می‌شناسمشان
و تک‌تکشان را به خاطر دارم
از میانِ تمامی خطوط
تنها
همین چند خطِ افتاده بر پیشانیِ آن زنِ غم‌زده است
که انگار
هرگز از خاطرم نمی‌روند


رضا اکوانیان



۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه


مجموعه شعر:

زخم‌ها پا به پای من پیر می‌شوند

رضا اکوانیان

نشر ادبی الف

فروش آنلاین : (روی لینک زیر کلیک کنید)

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۸, جمعه

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

داستان - روزهای بدون تو

روزهای بدون تو
رضا اکوانیان


خانه پر است از آدم‌هایی که سرگرم کاری هستند، یکی بر صندلی کلاه به سر، دیگری پالتوی سیاه بلند بر تن دارد و بعضی ایستاده با نقابی بر صورت و چند نفری در رفت‌وآمد هستند. در گوشه‌ی انتهایی سایه­ی دو نفر که در تاریکی نشسته صورتشان پیدا نیست دیده می­شود، سایه­ها بی‌آنکه پلک بزنند مدام زیرچشمی به هم نگاه می‌کنند. مردی پشت میز نشسته چیزی می‌نویسد. گاهی خودکار را لای دندان‌هایش می‌برد با وسواس می­جود و چند لحظه یک­بار با گوشه‌ی پایین پیراهنش آن را خشک می‌کند. این رفتار را عمویم هم داشت ولی با دستمالی که از سفر با خود آورده بود خودکارش را خشک می‌کرد. لحظه‌ای با خودم گفتم شاید عمو باشد، خوب فکر کردم بعد گفتم نه اصلاً او که قیافه‌اش به این حرف‌ها نمی‌خورد، تازه من که چند سالی می­شود ندیدمش. دیده بودم بعضی آدم‌ها زود رنگ عوض می‌کنند تغییر می­کنند روی دیگرشان که رو می­شود جای خاطره‌های خوبی که از خود گذاشته­اند در ذهن دیگران علامت بی‌ریختی شبیه تعجب نفرت­انگیز می­کارند.

پیرزنی سیاه پوشیده بر تن بر صندلی چرخ‌دار نشسته گریه می‌کند، یاد کسی افتاده شاید زمانی دور دوستش داشته برای نبودنش اشک می­ریزد، مینایش خیس شده خواستم برایش دستمال ببرم، گفتم احمقانه است، نمی‌شناختمش، آشنا می‌زد. چند قدم جلو رفتم، دختربچه‌ای پشت سرش نشسته به کفش‌های نو و تمیزش نگاه می‌کند برمی­گردد می­گوید مامان­بزرگ پس بابا و مامان کجا هستند و کی می­آیند. چند نفر برمی­گردند دختر را نگاه می­کنند پسر جوان قدبلند با کفش و شلواری شبیه نظامی‌ها و کلاه سیاهی بر سر بین ما رد می­شود، نشد خوب ببینمش. صورتش مقابل چشم­هایم در سیاهی رفت و لحظه­ای بعد گم شد و باز چند دقیقه بعد پیدایش می­شد زیرچشمی نگاه می‌انداخت به مردی که پشت میز نشسته؛ نگاهم را سمت دختر چرخاندم، مرد خودکار را از دهانش بیرون کشید چیزی نوشت و مادربزرگ دختر را صدا زد بروند داخل، طوری که پسر متوجه نشود زیرچشمی مدام به مویش به صورتش نگاه می­کردم، آشنا می‌آمد، زیر لب چیزی می­گفت، نتوانستم از حرف‌هایش چیزی بفهمم. سرش را بلند کرد کلاه از سر برداشت، گفتم پیش‌تر جایی او را دیده‌ام یادم نمی‌آید. کی و کجا نمی­دانستم فقط آشنا می­آید، جعبه‌ای از جیبش بیرون می‌آورد می‌رود کنار بخاری می‌ایستد سیگاری روشن می‌کند، خاکش را به‌آرامی بر هیزم‌ها می‌تکاند. پارس سگی از بیرون شنیده می‌شود، دختر به هیچ‌کس توجهی ندارد، با دست کفش‌هایش را نوازش می‌کند خاک نشسته بر کف­شان را کنار می‌زند و کلماتی را با خود زمزمه می­کند.
باد می‌آید، می‌روم کنار پنجره می‌ایستم، نفسی عمیق می‌کشم، صدای آب شدن برف از چکه‌های منظم پشت پنجره شنیده می­شود، در سینه احساس درد می‌کنم. پسر جوان دستش را جلوی دهانش می‌گیرد خمیازه می‌کشد، به‌آرامی سرم را می‌چرخانم سمت چندنفری که روی صندلی‌ها نشسته‌اند؛ یک نخ سیگار پنجاه‌وهفت که پاکت خالی مچاله شده­اش را بر میز گذاشته­اند آتش کرده­اند دست‌به‌دست می­کنند، هر کس پکی می‌زند دست دیگری می‌دهد بعد یکی چیزی می­گوید با هم می‌خندند. درست است فقط یک نخ سیگار دارند ولی بیشتر از دیگران و حتی آن­ها که سیگار ندارند شاد و خوشحال هستند. حتی از من که در جیب پیراهنم یک پاکت بهمن کوچک دارم بیشتر خوشی می­کنند و به نظر راضی هستند. مرد خودکارش را لای موهایش فرو می‌کند، فکر می‌کنم او و پیرزن را جایی با هم دیده‌ام، همین چند سال پیش بود از شهر پدری‌ام بیرون آمدم اما هیچ‌کس را از آنجا درست به خاطر ندارم، نور کوچکی از شکاف لای در داخل می‌شود، پیرزن سرش را بلند می‌کند، بعضی‌ها سرشان به کار خودشان است، انگار به هم چیزی می‌گویند، نمی‌دانم چه فکری در سر دارند و کی قرار است تمام شود، سمت دیگر خانه تاریک‌تر شده تنها طرف ما هر لحظه نور بیشتری از شکاف در وارد می‌شود. صدای خنده‌ی آن‌ها که بر صندلی‌ نشسته‌اند بلندتر می‌شود، مرد خودکار را به میز می‌زند با چشمانی خشمگین به آن‌ها نگاه می‌کند، ترس برم داشته از سرما به خود می‌لرزم. می‌روم کنار پسر جوان می‌ایستم، دست‌هایم را بالای آتش شومینه می‌گیرم. پیرزن مَینایش را جمع می‌کند محکم می‌فشارد، اشک از مَینا چکه می‌کند می‌پاشد به کفش‌های دختر و دختر بلندبلند می­خندد. باد هوای سرد را از لای در و دودکش بخاری درون خانه می‌راند. سفیدی برف را می‌شود از پنجره دید. می‌شود دید که خیابان را پرکرده و مردم میان مه گم شده‌اند.
مرد نقابی به صورتم زده از پشت سر خودکار و چند برگ کاغذ دستم می‌دهد، رزومه را در چند سطر نوشتم، کم‌کم صفحه اول پر شد، هر چه می‌دانستم و نمی‌دانستم را نوشته بودم، فکرش را هم نمی‌کردم بعد از این همه سال دوباره اینجا ببینمش، از سرما به خود می‌لرزم؛ اولین بار سر کوچه روبروی کاروانسرا دیدمش. بعد از کلی سلام و احوال­پرسی و ماس­ماسک بازی شماره­اش را داد زنگ بزنم که دیروقت بود و با حواس­پرتی ناشی از بی­خوابی شماره­اش توی کوچه از دستم افتاد گم شد. در دستشویی کارم که تمام می‌شود چشمم می‌خورد به بسته‌های خالی قرص‌های خواب‌آور که سطل زباله کوچک توالت را پر کرده‌اند. ما چند نفر بودیم؟ نمی‌دانستم، حسابی گیج شده‌ام. سرم سنگین شده چشم­هایم پف کرده خوابم می­آید. دفعه آخر یک­راست داخل خانه آمده بود اما تنها نبود و این دفعه بیست سی نفر می­شدند.
یادم می‌آید چند پارچه سفید را از اتاق کناری من می‌کشیدند بیرون ببرند. دست‌هایم نزدیک سقف بود و میخ کوچکی پایم را قلقلک می‌داد، با خود می‌گفتم فقط دو صفحه مانده شاید کاغذ تمام کنند این­ها را هم بنویسم پرکنم تمام شود بروم بخوابم. حرف که می‌زد صدایش آشنا بود ولی مطمئن نبودم، کاری هم نمی‌شد کرد فقط از دور می‌توانستم به درختان پشت پنجره نگاه کنم. زوزه‌ی گرگی از خانه‌ی همسایه شنیده می‌شد. به دیوار روبرو نگاه کردم پر از گل‌های سرخ و بنفش بود، یادم می‌آید صبح زود بود. صبح شبی که با همسرم بازی می‌کردیم و فردایش آن‌ها هم آمدند نشانه­های بازی­مان را دیدند گفتند یا ما بازی یا هم همه‌چیز تعطیل. اول من چشم گذاشتم آن‌ها می‌گشتند بعد دوباره نوبت من شد چشم بگذارم پیدایم کنند! آشغال­ها را هم نگاه کردند همه‌چیز قایم‌­موشک را رعایت کرده باشند. بعد لیست امتیازها را مرحله‌به‌مرحله روی برگه­ای سفید نوشتند برای یادگاری که داشته باشند از من امضا و انگشت گرفتند آشغال­ها که در خانه بودند را هم برایمان بردند بیرون و با برتا میان خاطرات خوب من و همسرم قدم زدند و ما هم با دیدنش از خوشی زیاد اشک در چشم­هایمان حلقه زده بود و همسرم ماند و ما رفتیم. وقتی برای مسافرت سوار ماشین می­شدیم گفتند راحت دراز بکشم سرم را بگذارم پایین خودشان رانندگی می­کنند راحت باشم تا برسیم. چند دقیقه اول که رسیدیم گل­های زیادی با رنگ­های شاد که تا آن روز فقط در مدرسه یا اداره­ها دیده بودم در گلدان گذاشتند و زیر چشمم وقتی آن­ها را بو کردم بنفشه‌ها گل داده بودند. چند ساعت که گذشت وقتی از شادی زیاد هوش از سرم پریده بود و می­دانستند چقدر آب­خنک دوست دارم یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند گفتند حالا بروم تا صبح چشم بگذارم بخوابم. جز پتوی خاک گرفته­ی قدیمی تنها میخ بلندی در اتاق بود که فکر کردم گذاشته‌اند وقتی چشم می‌گذارم آن‌ها قایم شوند، اگر زیادی طول کشید نتوانستم پیدایشان کنم با آن سرگرم باشم تا خودشان بیایند بگویند پیدایت کردیم و حالا نوبت ما است قایم شویم و تو چشم بگذار امتیازها را بنویس بعد هم بگرد ما را پیدا کن و باز تا آخر وقت اداری بازی کنیم وقت بگذرد.
از پنجره کوچک اتاق از لای میله­های پشت شیشه بیرون را نگاه می‌کنم، از اینجا در اتاق آن بیرون همه‌چیز به نظر خوب می­آید. باران تندی می‌بارد و قدم زدن دونفره­مان را دست توی دست بدون چتر تصور می­کنم، در مسافرت در روزهای سخت بدون تو فکرش را که می‌کنم می‌بینم اولین بار بود آن شب بدون حلقه خوابیدم و تو هم خواب بد دیده بودی بیشتر حالم بد می­شود، دل‌تنگ‌تر می­شوم. برمی‌گردم پشت سرم را نگاه کنم، می­گوید سربازهای بیچاره چند ماه یک‌بار مرخصی می‌روند و قول داده اگر صفحه آخر را هر امتیازی خودش می­گوید ننویسم همسرم را می‌آورد چشم بگذارد جلوی خودم سربازها پیدایش کنند بعد من بروم اتاق سربازها دنبالش بگردم اگر هنوز آنجا بود پیدایش کنم حلقه­ام را دوباره بگیرم ببوسمش دور انگشت یکی شدنمان بکشم، نفس بکشم، گریه نکنم، گریه نکند، تنها نباشد، تنها نباشم و سربازها بی­خیال بی‌بی دل من بروند سراغ بی‌بی باقی دست­ها با آن­ها بازی کنند یا صبر کنند بعد از چند ماه به مرخصی بروند تشکیل خانواده بدهند.
این­ها را که گفت تمام شد. همه‌چیز تمام شد، بروم بخوابم، پای برگه‌ها را انگشت بزنم بروم بخوابم. هوا روشن شده، شکمم به قاروقور افتاده خوابم نمی‌برد. از زیر در به دو نفری که گوشه‌ی اتاق، روبروی هم نشسته‌اند نگاه می‌کنم، اولی وزیر را حرکت می‌دهد دومی که صورتش بی­شباهت به عمو نیست پیاده را و سومین نفر پیرمردی که اصلاً شبیه آن­ها نیست و صورت و کت‌وشلوار رنگ و رو رفته­اش شبیه سبزی‌فروش محله­مان است اول برای آن­ها چای می­برد بعد سمت در اتاق من می­آید ظرف غذا را که چند روز نخورده پس می­دادم از زیر در حرکت می­دهد طرف من و وقتی می­گویم نمی­خورم و چند بار دلیلش را می­گویم و امیدوارم فهمیده باشد در را کامل باز می­کند روبرویم می­ایستد فکر می­کنم می­خواهد بازی کنیم می­روم چشم می­گذارم می­گوید بیا اشکالی ندارد نگاه کنی بیا نمی­خواهیم بازی کنیم و نگاهش می­کنم با تعجب نگاهم می­کند می‌گوید نمی­خورم خشکه چیه؟ نمی­خورم تره چیه بچه! من که نمی­فهمم انگار حالت خوش نیست بنشین غذا بخور، فردا پس‌فردا زخم معده می­گیری­ها، از من گفتن، خودتو بدبخت نکن» بعد برمی‌گردد در را پشت سرش می­بندد می­رود. به حرف­هایش فکر می­کنم به همه‌چیز فقط می­خندم و با هر لبخند اشک می­ریزم. هر شعری در خاطرم هست می‌خوانم. حتی بعضی شعرها را مثل نازلی چند بار می‌خوانم، به ماریا که می‌رسم فکر می‌کنم به تو که روی تخت بیمارستان، درد که داشتی فقط با صدای من وقتی می‌خواندمش آرام می‌شدی و فکر می­کردم به مادرم که نمی­داند پسرش سخت­ترین مریضی دنیا را داشت و میان بیشترین بازی­های کثیف دنیا، دنیا آمده بود.

از مسکن کاری برنمی‌آید. بااینکه سه روز و سه شب باران باریده هوا پر شده از مه و تا چشم کار می‌کند چیزی جز سفیدی زمین و آسمان و آدم‌هایی که خود را به خواب زده یا خوابند و یک­بار هم شده دوست ندارند بیدار شوند نمی‌بینم. به نظر همه‌چیز را آماده کرده‌اند، مردی که پالتویی بلند به تن پوشیده شاخه گل و پوشه­ی قرمزی را روی میز می‌گذارد. نگاهی معنادار به من می‌اندازد و روی صندلی کنار در می‌نشیند. حرفی نمی‌زنم. اتاق پرشده از آدم‌هایی که نگاهم می‌کنند. به کسی که پشت سرش ایستاده و حاجی صدایش می­زند می­گوید این گل همان گلی است که این آقا کاشته و این پوشه امتیازهایی است که هر دو طرفمان در بازی به دست آورده­ایم. می­گوید از امتیازها واضح است که ما بردیم و حقوق بشر کشک است. پالتویش را مرتب می­کند با هم می­خندند. آدم‌ها همه‌چیز را آماده کرده‌اند و هیچ‌چیز سر جای خودش نیست. دوباره برمی‌گردم. به تخت خواب تازه­ی شپش زده در خانه­ی جدید نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم به شمارش روزها دیوار را خط‌خطی می­کنم، فکر می‌کنم به تو به خودم به بال مینای خیس مادرم به مِه که فاصله‌ی ما را از خانه تا چند کیلومتر برف و درخت پرکرده است؛ به دست‌ها که از هم جدایمان کردند؛ به دست‌ها که وقتی از هم جدایمان می­کردند با بوسه برای هم تکان دادیم. فکر می‌کنم همین دیروز بود آن‌قدر خندیدی که گریه‌ام گرفت. سرم را بلند می‌کنم. هیچ‌کس نیست. در تنهایی، در روزهای سخت بدون تو چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم شاید کسی صدایم بزند. می­گویم باید منتظر باشم. منتظر می‌مانم. شاید بخوابم. شاید. شاید در خانه بیدار شوم. بدون تنهایی. امیر، رضا، احمد، نسیم و خیلی از بچه­ها که خاکی شده­اند صدایم می­زنند می­گویند تو هم رفته­ای، تو هم از ترس آن­ها که می­خواستند ما برای هم زندگی نکنیم رفته‌ای و نیستی. می­گویند بیا بازی. بیا با هم چشم می­گذاریم یکی بیاید پیدایمان کند. در تنهایی در اتاق سرد کنار پنجره نشسته­ام. هیچ‌چیز سر جای خودش نیست و امنیت بی‌اینکه هیچ کاری خلاف بازی کرده باشم تنها یک کلمه است که نقاب بر صورت دارد و در خواب­ و بیداری همیشه دوست دارد با کسی بازی کند. خانه پر است از تو که نیستی و در روزهای بدون تو همه جای ایران زندان من است.

۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

کوتاه ...

زندگی - رضا اکوانیان


تفنگ را برداشت چند قدم جلوتر بر زمین دراز کشید بی آن‌که نشانه بگیرد شلیک کرد باعجله سر جای اولش برگشت. مرد افتاد. زن سمت او آمد سرش را بلند کرد گذاشت روی دامن گل­دار صورتی­­اش با دست­های نرم کوچک خود گره سخت طناب را گشود گونه­های زخمی­ مرد را نوازش کرد پیشانی چشم­ها و لب­هایش را بوسید. مرد بلند شد ایستاد با نیم­خنده­ای بر لب درحالی‌که به چشم­های زن نگاه می­کرد دستش را گرفت بلند شد با هم آرام‌آرام راه افتادند. در راه پشت سرشان را نگاه می­کردند. شکارچی خوشحال می­گریست. طناب پاره شده دار افتاده بود. آن­ها برای هم ساحل را قدم می­زدند.

۱۳۹۳ بهمن ۴, شنبه

مجله الکترونیکی عقربه منتشر شد . "مسافر ، رضا اکوانیان "

شماره سی و یکم مجله عقربه منتشر شد.

شعری از من با نام مسافر، مارکسیسم یا تفکر دکارتی؟! (نوشته پویا عزیزی) ، بانو و سگ ملوس (شعری از شیدا محمدی ) و شعرهایی از آلدا لارا،آتیلا ایلهان،روتخر کپلاند،یلماز گونی،نزار قبانی را در این شماره همراه با مطالب خواندنی دیگر بخوانید.




۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

دو تای کودکانه " رضا اکوانیان



اینجا
هنوز
گاهی
آنقدر
دلتنگ که می شوم
می میرم
...
مثل همیشه
سخت است بدون تو
دو تای کودکانه
کارد دستم می دهد
باید یک بار هم شده انقلاب کنم
با خودم
فکر می کنم چیزی بنویسم

کوتاه شاید ...

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

ماه همیشه زندانی نیسیت

" ماه همیشه زندانی نیست "
" رضا اکوانیان "
( برای سرزمین مان ایران که این روزها در اسید می سوزد. )



دوربین ها در روز  روشن
تصویر سوختن زیبایی را ثبت نکردند.
کاش نگویند کسوف بود!
می دانم،
دروغ، 
قانون نانوشته ای است
برای کشتن.
باران که نیست
صورتِ زخمی را آب بکشد 
آن ها مرگ را
در بازی های اسیدی
برای موهای تو تصویب کرده اند.

در خشک سالیِ دوست داشتن هایِ ابدی
و فصلِ سردِ رابطه ها
خورشید را بغل گرفته ای
دوباره گرم شوی؛
ماه همیشه زندانی نیست.

لب های تو
زخمی بوسه های پر دلهره
چشم های تو
رویای مردم؛
در خیابان های ایران  
اشک ها
در غیبت بزرگ عشق
از چشم های انسان سرازیر می شوند؛
ایستاده در مسیر باد
زخم ها می میرند
عشق می روید
تو شعر دوباره ای
در گلو مانده
زیبایی ات،
سرو بلندی است
که سرود می خواند
در شورش خیابانی.

تابستان گرم
پاییز را می لرزاند.
زمستان که می رسد،
ریشه های عزادار خشک شده
از درختان بدون برگ را آب می دهد.
ماه همیشه زندانی نیست.

دوباره بهار
دختران فروردین
بیدار می شوند
شاخه ها لباس نو تن می کنند
ماه همیشه زندانی نیست
سالهای خوب سگی
بی صدا در من راه می روند.
این روزها نیز می گذرند.
خاک ،
خیس یکی شدن،
زمین دوباره نفس می کشد.
فردا اسید تنها به دریچه ی فاضلاب امر می کند
ما دوباره عاشق می شویم
ماه ، ماهِ چهار فصلِ سال هایِ تنهایی است
ماه همیشه زمستانی نیست.
ماه همیشه زندانی نیست.


 رضا اکوانیان - آبان 93

۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

قرار ما زیر پل



در غبار جاده گم شده ای
هزار عاشورا هم برسد
درد ندیدنت تازه است
در غبار جاده خیره می شوم
قرار ما زیر پل
به سینه می کشم
تو را در زنجیر
با تو ،
حبس برای ابد دوست داشتنی است.


رضا اکوانیان

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

مادر - رضا اکوانیان


زیر لب می خواند
می خواند که برگردی
نامه ای اگر نیامد
با دلهره ، 
            بلندتر می خواند
جای همه نیامدن ها
درد گلویش را می سوزاند
روُ روُ روُ 
بیُو روُ بیوُ دوُرِت بِگردُم
لب تکانی های مادر تمامی ندارد.

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

برای کوبانی - فرامرز سه دهی


تانک های شما آنفولانزای مرغی گرفته اند
پا در آورده اند
کلمات ام
پا به پای شانه هایم
دست هایم
به پیشواز انگشتان ام بیایید
کرد
برادر
کوبانی
من کلاشینکف ام را می خواهم
هزار و سیصد و شصت گلوله شلیک می کنم
به سمت دولت اسلامی
توی دهان این دولت می زنم
توی دهان ائتلاف
دندان هایتان را بردارید بروید
کوبانی تنها نیست


فرامرز سه دهی

۱۳۹۳ مهر ۱۲, شنبه



"
یارانه ی من ، کوپن من " رضا اکوانیان " در سایت ک - ب "

اکبر اکسیر


صفر را بستند
ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻧﯿﻢ !
ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ
ﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﯾﻢ !

" اکبر اکسیر "

علیرضا آدینه


دوستش داشته ای
و در سانحه ای مرگبار از دستش داده ای
حالا می بینی کنار دیگری نشسته است
زنده

و دارد لبخند می زند
خوشحال نیستی؟


علیرضا آدینه

۱۳۹۳ شهریور ۲۱, جمعه

در برف


چویل
فرش کوهستان
بر برف نو؛
لب ها
دو سرخ میان سپید؛
سبز جوانه می زند
شاخه ها درخت می شوند
به هم می رسند
لاله ، واژگون،
از شرم،
کوه چشمه می زاید
ما گرم می شویم
در یکی شدن
در فتح کوه
در فتح ما
و باد
بی صدا بر ما راه می رود
تو می خندی.



رضا اکوانیان
تهران – شهریور ۱۳۹۳


۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

بی قرار - Restless

بی قرار

یکی شدن دلیل نمی خواست
حرف ساده ای است
گم شدن در تو
بر لب هایت خنده می کاری
تازه می شوی
شعر
چای ساده
بدون شکر لطفا
باید غبار را کنار بزنم
نامت را بکارم
جایی برای همیشه

رضا اکوانیان
Restless

To become one needed no justification
It is that simple
To be lost in you
You plant a smile on you lips
Anew you become
Poetry
Plain tea
No sugar please
I need to dust off
To plant your name
In a forever place

reza akvanian

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

در خیابان کریمخان " In karimkhan street

در خیابان کریمخان

اتفاقی بزرگ بودی تو
در من فرو رفتی
چشم توی چشم،
پیاده شدم از درد
در ابتدای شعر
قدم می زنم به تنهایی؛
دلتنگ ترین مرد جهان شده ام
با لبخندی بر لب
و قلبی که دارد تمام می شود،
تلفن را بر می دارم
شماره ات را می گیرم،
احساس می کنم
نبودن تو را
که مثل آزادی است
نامت هست
خودت اما نه.

رضا اکوانیان
In karimkhan street

You were a major incident
You entered me
Eye to eye
I got off the pain
In the prelude to the poem
I walk alone
I am the world`s loneliest man
Whit a smile on the lips
And a heart worn out
I pick up the phone
I call your number
I feel your void
Like I feel freedom`s
Your names
Are all that is left.

reza akvanian

۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

شعر-کوتاه



بدرود با تو
غروب تلخی دارد.
هر روز
با شعری تازه
سراغم می آید.
بدون تو،
من خود انتظارم.

رضا اکوانیان

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

شعر 57


آنقدر گرسنه بودی
تمام پناه و هفت گلوله را
یکجا سر کشیدی
به سلامتی خلق

رضا اکوانیان

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه

زخم ها - شعر

زخم ها

با ندیدنت
زخم های زیادی در من کاشته ای
هر روز بزرگ می شوند
پخش می شوند
دارم بزرگ تر می شوم
زخم ها
پا به پای من پیر می شوند.

رضا اکوانیان

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه

بادی که تو را خشک کرد مرا برد

بادی که تو را خشک کرد مرا برد " تراکت 1

"بادی که تو را خشک کرد مرا برد"


طراح،نویسنده و کارگردان: علی نرگس نژاد

بازیگران: بهاره رهنما،پژمان جمشیدی

طراح صحنه و لباس: علی نرگس نژاد
دستیار کارگردان: مریم جلالیان
مدیر صحنه : رضا اکوانیان ، اردلان ریحان زاده
دستیار طراح صحنه : اطهر کلانتری

آهنگساز و نوازنده فلوت: پریا قاسم خانی 
نوازنده فلوت : پرستو سپاسیان
نوازنده تنبک: ایمان قطبی

روابط عمومی و تبلیغات: ساحل کریمی
عکاس :‌مانی لطفی زاده 
طراح پوستر و بروشور : اشکان چگینی

مکان : فرهنگسرای نیاوران - سالن خلیج فارس
زمان : تا 15 دی ماه 92 هر شب ساعت 18
"بادی که تو را خشک کرد مرا برد" در فیس بوک
خرید اینترنتی بلیط از سایت تیوال
شماره رزرو تلفنی : 
09398221934
بادی که تو را خشک کرد مرا برد " تراکت 2
بادی که تو را خشک کرد مرا برد " بروشور 1
بادی که تو را خشک کرد مرا برد " بروشور 2

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

زخم های کارون رضا اکوانیان


 " زخم های کارون "





غریبه ای که نفت را بی صدا برد
دارد می مکد
خونِ سرخِ کارون را
که از زخم های کهنه اش می چکد.

زخم های کارون را نمی شود شمرد
پای رفتن  ندارد
زخمیِ گلوله ای است از دشمن
زخمیِ تاریخی با تبعیض
در شب هایِ تا صبح بیداری
تا سپیده ی صبح بمباران
تا زانو در آب
تا شعر
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
فرزندانش      
در سرزمین مادری
برای زیستن پناه دهنده ندارند
در سرزمین رودخانه ها
در سرزمین دور از کارون
کارگری روزمزد
دلتنگِ مادر
مسافری می شود برای ماندن
روز را شب می کند
شب را درد می کشد؛
برای انسان.
رفیق،
زخمِ بزرگ کارون است.

تا یادم می آید
گلوله قلب کارون را نشانه رفته است
شلیک می کند
زینب ستاره می شود
در کوچه هایِ غریبِ ترکیه
امیر
هر روز،
از دردی به دردی تبعید می شود.
پویا
زخم همیشه ی شعر است،
در تبعیدِ
الهام از تهران،
پناه می گیرم در انبوه زخم ها
آتشی برپا می کنم
فروزان در شعر
شادیار،کیوان،بهروز،عبدالکریم،ناما،
رفیق،
ما به رفتن دچار شده ایم
جنوب، زخم دل بستگی هاست
دهدشت، دشت افسردگی ها
تهران، شهر تنهایی
اوین. ...
اینجا ایران،
جای باران،
همیشه دلتنگی می بارد.

دالاهوُ با شهر سوخته
با تبعیض می میرد.
رفیق در تبعید
تاریخ ورق می خورد
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
زخم های کارون فراموش نمی شوند.
هر روز بزرگتر می شوند.
هامون دلگیر،
ارومیه پریشان است؛
دارد نمک به زخم خودش می پاشد.
زاینده رود زائید
خاطرات هفده سالگی مُرد
سی و سه پل سرِ زا رفت.
امیر هم رفت
نشئگی ماند و مستی
نسیم ماند و
زیباترین کلامش قابی بر دیوار:
زندگی سنگی بود فرسوده.
خزر نامساوی تقسیم شد.
خلیج مان را عربی کردند.

ایران، که تازه حجله رفته بود
سیاه به تن کرد
با خون،
خاک برادرم را آب دهد؛
کارون،
از زخم هایِ کهنه  بی زار است.
کارون،
مادری بی صدا
همیشه بی قرار است
کارون،
برای فرزندان در تبعید
شَروِه می خواند.
می خواند
روُ روُ روُ رووووووووووُ
روُ بیوُ دورِت بِگَردُم روُ .
غریبه ای که نفت را بی صدا برد
خونِ ایران را خورد.
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
زخم های کارون را نمی شود شمرد.
زخم های کارون را نمی شود شمرد. ...


  
رضا اکوانیان

تهران - آبان 1392